تبليغاتX

آینه های عارف
 
آینه های عارف
 
 
 

بی تو

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد  

احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

 |+| نوشته شده در  84/04/25ساعت 8  توسط عارف  | 

ای کاش !!!

سلام خوب نازنینم

اميدوارم خوب و سر حال باشي و مثل من گرفته نباشی

خیلی  دلم گرفته  مي خوام برات نامه  بنويسم  از حال خودم برات بگم درد دل کنم  خیلی به تو احتیاج دارم

راستش حال خوبي ندارم اين روزها عجيب گرفتار تشويشم  خيالم راحت نيست - گويي نگران پيش آمدن حادثه اي هستم

انگار يه اتفاقي ميخواد بيفته  اما من  نمي دونم چي ميشه

دلم گرفته - شايد هم ناراحتي جسمي كه دارم باعث شده اين احساس رو داشته باشم  گرچه این چیزی نیست  خودم می دونم

كاش پيش هم بوديم كاش ميتونستيم تمام حرفهامونو برا  هم بگيم كاش ميشد همه احساس ها همه نگراني ها دل مشغولي ها تشویش ها  رو بيان كرد  كاش تو بودي و ديگه نيازي به نوشتن نبود

دلم تنگه  خيالم راحت نيست . تنها هم نيستم خيلي ها رو مي بينم اما انگار هيچ كسي رو دور و بر خودم نمي بينم . يك سره بايد به حرف اين و اون گوش بدم - اما انگار سال هاست كه كسي برام حرف نزده عطش شنيدن حرفاي تو رو دارم

از بس حرف ميزنم خسته ميشم اما احساس ميكنم هنوز يك كلمه از خرفامو نزدم

راستي اين چه حالتيه ؟؟  نكنه فكر مي كني من ديوونه شدم ؟؟ ولي باور كن اينطوري نيست - يعني عقلم كار مي كنه تشخيص ميدم - پاسخ ميدم .. .ولي ....

اگه تو بودي !!! چي ميشد !! راحت بودم آرام بودم - نشاط داشتم  واي پس تو كي مياي ؟؟؟  من كه مردم !!!!

از بس چشمم به در مونده خسته شدم  از بس هركه زنگ زد  فكر كردم تو هستي   هركه در زد فكر كردم تو پشت در هستي

راستي چرا پيش من نمياي ؟؟؟  من خيلي بدم ؟؟ حوصله منو نداري ؟؟ خسته ات مي كنم ؟؟  تحمل من برات مشکله ؟؟  . . .  . ؟؟  پس چي ؟

كاش بودي . .  كاش بودي . .  كاش بودي !!!

 |+| نوشته شده در  84/04/23ساعت 19  توسط عارف  | 
             سرعشق

هزار جهد بكردم  كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل بكس نسپارم 
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت بگوش و جان من آمد 
دگر نصيحت مردم حكايت است بگوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني         
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
                                                  
                    ******
مرا بهيچ بدادي و من هنوز برآنم  
كه از وجود تو موئي بعالمي نفروشم
بزخم خورده حكايت كنم زدست جراحت 
كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن 
سخن چه فايده گفتن چو پند مي‌ننيوشم

                                              سعدي

 |+| نوشته شده در  84/04/09ساعت 10  توسط عارف  | 

گمشده ی من

عمري است كه مي گردم
من گمشده اي دارم
مي پويم و مي جويم
دلخسته و بيمارم


اي - هركه - بگو با من
از او چه نشان داري
يك راه نشانم ده
هر جا كه گمان داري

اي - هركه - مرا درياب
مي ميرم از اين دوري
دردي است چه جان فرسا
مشتاقي و مهجوري

هر جا سخن از او بود
آن سوي سفر كردم
با شوق وصال او
هر كوي گذر كردم

من گمشده اي دارم
بي تابم و بي تابم
آيا تو نمي داني
او را زكجا يابم ؟  
                 « عارف »

 |+| نوشته شده در  84/04/09ساعت 8  توسط عارف  | 

نازک تر ازخیال

اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني
پيوسته شادزي كه دلي شاد مي كني
گفتي: «برو!» وليك نگفتي كجا رود
اين مرغ پر شكسته كه آزاد مي كني
پنهان مساز راز غم خويش در سكوت
باري، در آن نگاه، چو فرياد مي كني
اي سيل اشك من! ز چه بنياد مي كني؟
اي درد عشق او! ز چه بيداد مي كني؟
نازك تر از خيال مني، اي نگاه! ليك
با سينه كار دشنه ي پولاد مي كني
نقشت ز لوح خاطر سيمين نمي رود
اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني.

(محمد علی بهمنی)

 |+| نوشته شده در  84/04/08ساعت 18  توسط عارف  | 
 
  بالا