تبليغاتX

آینه های عارف
 
آینه های عارف
 
 
 

                 از فدک تا محشر

سلام و تبریک بر فرزندان حقیقی و معنوی حضرت زهرای مرضیه (س ) خصوصا به محضر حضرت صاحب الزمان (عج)
چند سال قبل تولد حضرت زهرا (س) و هفته بسیج همزمان شده بود ومن توفیق یافتم که مثنوی "از فدک تا محشر" را تقدیم آن بزرگوار کنم . اینک ابیاتی ازآن مثنوی تقدیم شما به عنوان عرض تبریک

**********

فاطمه می آید وگل می دهد
باغ هستی بوی سنبل می دهد
دختر احمد زن خیرالورا
مادر زینب چراغ نینوا
فاطمه دریایی از لطف و صفاست
نسخه ای از «عین ذات » مصطفاست
روز مادر روز کوثر روز عشق
روز میلاد وفا آموز عشق

فاطمه می آید از بام بسیج
عاشقی می بارد از بام بسیج
اسوه ایثار در نزد همه
 سیره ی اول بسیجی « فاطمه »
*******
سیرت زهرا بسیجی بودن است
سر به دامان ولایت سودن است
فاطمه غرق ولایت بود و بس
حامی بیت امامت بود وبس
اولین شرط بسیجی عاشقی است
هر که عاشق نیست زهرا گونه نیست
این بسیج همرنگ وبوی فاطمه است
مستی او از سبوی فاطمه است

یاد زهرا قوت جان بسیج
نام زهرا رمز طوفان بسیج
فاطمه سردار عشق و سنگر است
خاک ریزش از فدک تا محشر است
فاطمه هم سنگر هر عاشق است
همدم زهرا به جنت لایق است
فاطمه یاس گلستان جهان
زینت پیشانی رزمندگان
 *******

  مادرم!  من از دعایت سرخوشم
بی تو در هر جا غریب و خامشم
در میان سنگر و در خاک ریز
کوه و دریا باتو هستم ای عزیز
هر طرف رو می کنم تو با منی
« ثم وجه الله » را دم می زنی
هر جه گویم هستی و با این همه
گفته ای هستی کنیز فاطمه
هر دم از زهرا برایم گفته ای
در غلطان از نگاهت سفته ای

لحظه اعزام جبهه دیدمت
اشک می باریدی و بوسیدمت
زیر لب آهسته کردی زمزمه
رو عزیزم ! در پناه فاطمه !!

*******

همره ما در بهشت جبهه ها
عشق بود و فاطمه بود وخدا
بر جمال حق تماشا داشتیم
اقتداء  بر بیت زهرا داشتیم
آن شب نورانی زیبا رسید
از نیستان رمز« یا زهرا » رسید
نفخه حق در نی جانها دمید
کار عشق آن شب به « او ادنی » رسید
هر که سیراب از می زهرا شدی
پر گرفتی و به آن بالا شدی

من که ماندم پای عشقم لنگ بود
راستی بال و پرم از سنگ بود

*******
عاقبت من ماندم و زخم درون
با دلی پر حسرت و لبریز خون
بال پروازم دگر بشکسته شد
دفتر عشق و شهادت بسته شد
هر چه بود امروز تنها مانده ام
در میان سجن دنیا مانده ام
بار حسرت را به دوشم می کشم
با بسیج و یاد زهرا دلخوشم
رو نمودم سوی بیت « مرتضی »
از عطای فاطمه گشتم « رضا »      ((عارف ))

 |+| نوشته شده در  87/04/03ساعت 5  توسط عارف  | 

السلام علی الصدیقه الشهیده
با عرض سلام به پیشگاه مقدس حضرت زهرای مرضیه و تسلیت ایام شهادت آن بزرگوار به محضر رسول الله (ص) و امیرالمومنین (ع) و ائمه معصومین (علیهم السلام ) خصوصا حضرت بقیه الله (عج) و تسلیت به دوستان و شیعیان آن بزرگوار 


قربانی امامت


من مرغ پرشکسته باغ رسالتم
قربانی مقام بلند امامتم
بعد از پدر چه ظلم و ستمها که دیده ام
گویی نه من امانت ختم نبوتم
احمد بگفت فاطمه ام بضعه من است
اما سیه زضربت سیلی است صورتم
آتش زدند خانه ما را منافقان
پهلو سینه است گواه صداقتم
شد محسنم میانه دیوار ودر فدا
جز فضه کس نبود که سازد حمایتم
گریان و دست بسته علی بود شاهدم
زان صحنه نزد شوهر خود در خجالتم
بازوی خود زچشم علی میکنم نهان
خواهد گریست در شب غسل شهادتم
مظلوم تر زشوهر من نیست در جهان
گریان برای حافظ بیت ولایتم                 ((عارف))


ناله حیدر


ای باصفا از نور رویت خانه من
برخیز و در ماتم نگر کاشانه من


رفتی و من تنها شدم ای هم نوایم
با چاه می گویم پس از تو راز هایم


بی تو چراغ خانه ام گردیده خاموش
هرگز نمی گردد غمت از دل فراموش


جسمم شده زندان روح بی قرارم


ایکاش بیرون آیدازتن جان زارم


سیرم ازاین دنیا چه سازم با جدایی


بی تو ندارد زندگی برمن صفایی


داغت نشسته بردلم ای دل نوازم
پیوسته از هجرتو در سوز و گدازم           (( عارف ))



نفسی علی زفراتها محبوسه
یالیتها خرجت مع زفراتی*


لا خیر بعدک فی الحیاه فانما
ابکی مخافه تطول حیاتی*


               *این دوبیت از امام علی(ع) نقل شده

 |+| نوشته شده در  87/03/07ساعت 11  توسط عارف  | 

براي دخترم

فرداي تو پيداست در آئينه رنجم
                         روشن تر و شاداب تر و پاك تر اما

امروز حكايتگر فرداي توام من
                               تاريكتر و تيره تر از آنچه تو فردا

طرحي كه از اين جان پر افسوس بخواني
                 راهي است به پيش تو كه پر بركت و شاداست

من دفتر عمرم چو نظر مي كنم امروز
                      هر صفحه آن خاطره اي رفته به باد است

هر گام تو يك مرحله در سير سعادت
                           هر لحظه من سوختن اندر يم حسرت

جامي كه شده سهم تو در ميكده عشق
                        هر جرعه آن توشه اي از گنج سعادت

امروز نصيب تو مي و ميكده باز است
                    هشدار كه ساقي خبرش ازهمه راز است

نوري است وجود تو زمحبوبه داور
                         من چشم اميدم به سوي ساقي كوثر
« عارف»

 |+| نوشته شده در  86/04/24ساعت 11  توسط عارف  | 

دو کلمه با دو رهبر

 

اول =  تهران16/خرداد/68 - وقتي  كه از تشييع پيكر امام راحل بر مي گشتيم :

 

ساقي عشق

رفتم من و ماند بر زمين پيكر تو
شد خاك بهشت شهدابسترتو
من مي روم از كوي تو اما دل من
چون كاسه خون فتاده  اندر برتو

دوري تو بر باد دهد عمرمرا
ايكاش بميرم كه بمانم  برتو
من مست تو بودم همه اي ساقي عشق
ديگر نرسد به كام من ساغر تو

ايكاش مرا همره خود مي بردي
مي سوخت همه هستي من آذر تو
در غيبتت اي ماه ، دلم تاريك است
سرداست و سيه زمانه بي اختر تو

اي مرغ بهشتي زچه صياد زمان
بشكست به سنگ كينه بال و پرتو
اي روح خدا زجاي خيز و بنگر
گريان زعزاي تواست هرياورتو

گويي كه نداشت آسمان تاب غمت
باريد سرشك حسرتش بر سرتو


 

          دوم = 12 آبان 71  - پس از ديداري كه با رهبرعزيزداشتيم :


         چشمه كوثر

از افق سرزد رخ جانانه تو يا علي
پرشد از فيض رضا پيمانه تو ياعلي
اي گل زهراكه داري عطربستان حسين
بوي مهدي مي دهد كاشانه تو يا علي

ازكلامت مي رسدصوت خميني برجهان
چون شود گويا لب مستانه تو يا علي
ديدن رويت صفاي تازه مي بخشدبه جان
قلب هر عاشق بود پروانه تو ياعلي

بي نصيب از عقل باشدآنكه شيداي تونيست
عاقل است آن كس كه شد ديوانه تو ياعلي
مست صهباي ولايت بي نياز از عالم است 
چشمه كوثر بود خمخانه تو يا علي

ساقي ميخانه رفت و ميگساران در نوا
چشم ما بر ساغر جانانه تو يا علي
                                           (عارف)

 |+| نوشته شده در  85/03/19ساعت 6  توسط عارف  | 

حسين جان

 اي سليمان وجود مورچه ي ناچيزي ران ملخي را بريت هديه آورده  

يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ

اميد لطف !!

غم عشقت به دل دارم حسين جان
زهجران تو بيمارم حسين جان
زشوق وصل رويت هر شب و روز
به لب نام تورا دارم حسين جان
بود نام تو شيرين تر زشكر
همي ذكرت شده كارم حسين جان
تويي آرام جان و قلب عاشق
تويي آگه زاسرارم حسين جان
تهيدستم  ،  فقيرم ،  ناتوانم
گنه كارم ، گنه كارم حسين جان
بسوزان جان و دل را در عزايت
زديده اشك غم بارم حسين جان
اگرچه روسياهم از گناهان
ولي حب تورا دارم حسين جان
به روز حشر  و در ميزان اعمال
به راهت ديدة زارم حسين جان
مكن نوميدم از فيض شفاعت
اميد لطف تودارم حسين جان


شفاي جان

تو بردرد دلها دوايي حسين جان
مرض هاي جان را شفايي حسين جان
تويي رمز عشق و تويي جان هستي
تومحبوب خلق و خدايي حسين جان

تويي خون حق در رگ و جان هستي
تو فرزند خون خدايي حسين جان
به قلبم نظركن  مريض گناهم
بده جان و دل را  صفايي حسين جان

قيامت چه آيد كتابم  به دستت
مبادا كه خوارم  نمايي حسين جان
به ميزان و   هنگام  تبلي السرائر
به جز تو ندارم رجايي  حسين جان

اگر حق در آنجا  نبندد  زبانم
به فرياد گويم كجايي حسين جان
                                                        (عارف )

 |+| نوشته شده در  84/12/09ساعت 10  توسط عارف  | 

   

محرم نامه

كعبه را بگذار رو كن سوي يار
حائل است اين خانه بنگر روي يار 
رو به سوي قبله عشاق كن    
شوق را دروصل او مشتاق كن
كاروان عشق آنك سر رسيد
عارفي سر تا به پا محشر رسيد
جمله زيبا رخان در هلهله
ماه در خجلت شد از اين قافله

خيمه معراج را بر پا ببين
باز سبحان الذي اسري ببين
مسجد الا قصي نه  ، اينجا كربلاست
اين تماشا خانه قالوا بلي است

اين مناي ذبح اسماعيل نيست
قوس ادني مسكن جبريل نيست
ني زبان اينجا توانا بر سخن
ني قلم اينجا چراغ انجمن

اين زمين كربلا يا محشر است !؟
اين ظهورستان عشق داور است !
هر كه اين مي خانه آمد مست شد
وآن دگر سر مست شد، بي دست شد

دست وسر ديگر حجاب ساقي است
ساقي اينجا تشنه تر از باقي است
اي ملائك چشم خود را وا كنيد
طفل دردي نوش را معنا كنيد

كودك اينجا اگر نابالغ است
رهبر نام آوران عاشق است
تشنگي اينجا براي آب نيست
گاه وصل آمد، كسي را تاب نيست

اين كه جان تقديم جانان مي كند
عرشيان را مات و حيران مي كند
رمز اني اعلم اينجا بر ملاست
اين حسين آباد عرش كبرياست 

 اي ملائك سجده بر آدم كنيد
ديگر اين چون  وچراها كم كنيد
اين محرم نامه را امضا دهيد
جام را بر ساقي جان ها دهيد

در نوا با تعزيه داران شويد
انجمن هاي قلم گريان شويد
اين محرم نامه خونين نامه شد
كربلا ورد زبان خامه شد

از محرم عشق جوشان مي شود
رود غيرتها خروشان مي شود
از محرم دل جلا پيدا كند
تكيه بر پيدا و ناپيدا كند

پير ما در كربلا پيرانه شد
با محرم فاضل و فرزانه شد
پير ما مي گفت مكتب كربلاست
داستان كربلا در روضه هاست

كربلا را خون عاشق بيمه كرد
خون مگر شمشيرها را نيمه كرد!
اين سياهي ها كه بر ديوارها است
رمز استمرار در پيكارها است

اين سيه پوشان گريان غمين
نوحه خوانان شقايق زار دين
از فرات آب عطشان آمدند
مست و سيراب از مي جان آمدند

اين محرم نامه ها احيا گرند
نوحه ها بيداد را رسوا گرند
سينه زن ها محو عترت مي شوند
غرق درياي محبت مي شوند

اين محرم ها بسيجي پرور است
هر نم اشكي شهيدي ديگر است
شاهد ما خاك ريز عاشقان
كربلايي هاي بي نام و نشان

نينوائي زادگان جبهه ها
راويان قصه قالوا بلي
وه كه عشق اينجا عجب زيباستي!!

      قصه جف القلم اينجاستي!
     « عارف »

        

 |+| نوشته شده در  84/11/03ساعت 6  توسط عارف  | 

یا ضامن آهو

 

بيا اي دل كه ذكر هو بگوييم
ثناي ضامن آهو بگوييم
خوشا آنان كه دايم با رضايند
كبوتر هاي آن حال و هوايند
پناه ماسوايي يابن زهرا
گل باغ خدايي يابن زهرا
قلوب عاشقان ديوانه تو
تويي شمع و جهان پروانه تو
نه شرقي و نه غربي اصل نوري 
به هر مشكوه داري يك ظهوري
كلام طيبي چون نخل جاني
به اذن حق ثمربخش جهاني

مزارت كعبه حج فقيران
مناي عشق تو سرچشمه جان
همه دل بسته روي چوماهت
همه شيداي يك برق نگاهت
ضريح پاك تو قلب جهان است
مطاف جمله پيغمبران است
ستاره چون به شب ديده گشايد
سلام عشق تقديمت نمايد
به تعظيمت كه هرشب ماه خيزد
برآن گلدسته عطر نور ريزد
سحرگه مهر با مژگان نورين
زند جاروب بر ايوان زرين
بهشت ما سراي تو رضاجان
رضاي حق رضاي تو رضاجان
فداي آن كبوتر هاي كويت
منم سرمست احسان سبويت
من ودل بسته موي تو هستيم
نمك پرورده كوي توهستيم
به چشم مست تو حيرانم اي دوست
به كوي عشق تو مهمانم اي دوست
شدم پروانه گل دسته تو
منم آن زاير دلخسته تو
رضا جان من گدايم من گدايم
گداي يك سبو سلم و رضايم
بده زان مي كه در خمخانه داري
به اين مهمان كه مي نالد به زاري
سرا پا غرق الطاف تو هستم

مي عشقت نموده مست مستم

**********
ألا ياضامن آهو كرم كن
نگاهي گوشه صحن و حرم كن
منم آهوي دربند و پريشان
تو ضامن شو رهايم كن رضاجان
زخوي تو سخاوت مي تراود
زلبهايت كرامت مي تراود
به هر دردي دوا خاك مزارت
شفاي هر غمي باشد غبارت
منم عبدي كه آزاد تو هستم
به هر جا پا نهم ياد تو هستم
شهادت مي دهم از روي ايمان
كه مي داني مقام و حال مهمان
تو آگاهي به اوراد و كلا مم
جوابت شامل عرض سلا مم
در اين درماندگي و بي پناهي
نوازش كن دلم را با نگاهي

                             « مشهد رضوي - عارف »

 |+| نوشته شده در  84/09/24ساعت 12  توسط عارف  | 

قاب خیال
 

در دل خسته ام از هجر تو غوغاست هنوز
مرغ جان در طلب آن گل رعناست هنوز

دمبدم ميل دلم جانب كويت باشد 
باده وصل تورا غرق تمناست هنوز

غم هجران تو كي مي رود از سينه برون
هركجا مي نگرم روي تو پيداست هنوز

لن تراني تورا گرچه شنيد اين دل من
طور جان تشنه آن جلوه سيناست هنوز

صفحه خاطر من قاب خيال توشده 
چشم دل عكس تورا محو تماشاست هنوز

وعده وصل كه دادي زپس شام فراق
 همه شب ديده دل در ره فرداست هنوز

من و دل روز و شبان ذکر تو با هم گوییم
عمر من رفت و دل از وصف تو گویاستد هنوز


قصه عشق تو پايان نپذيرد هرگز
اين همه گفته سرآغاز الف باست هنوز

نه همين آتش غم قلب مرا مي سوزد
چشمه ديده ام از هجر تو درياست هنوز
                                    «عارف »

 |+| نوشته شده در  84/09/15ساعت 12  توسط عارف  | 
 بسيج شجره طيبه و درخت تناور و پرثمري است كه شكوفه هاي آن بوي بهار وصل و طراوت يقين و حديث عشق مي دهد. بسيج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنام است كه پيروانش برگلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سرداده اند          (حضرت روح الله  12/9/67 )

                   جلوه هاي عشق

 دل بياتا عشق رامعني كنيم              عقده هاي عا شقي راوا كنيم
سردهيم ازشهرجان آوازدل               هرچه بادابادگفتم رازدل !!
عشق تفسيرقشنگ بندگي است          عشق پروازبلند زندگي است
عشق هر جاجلوه اي سرمي دهد         هركجاگل مي كند برمي دهد

عشق فرداراتجسم ميكند                  عشق باجانهاتكلم ميكند
عشق زيبامي كندلبخندرا                  بال مي بخشد دل دربندرا
عشق باخودآوردگل دسته را              شاخه هاي ميخك آهسته را
عشق يعني يك لباس پولكي               باعروسك هاي خوب كودكي

عشق لبريزاست ازناگفتني                رازهاي سربه مهرديدني
عشق غم هارا فزوني مي دهد            عشق فرياد دروني مي دهد
عشق خواب ازچشمهايت مي برد        باتمنا نازهايت مي خرد
عشق آغازجنون آدم است                عشق گردن گيرخون آدم است

عشق پيغام جماران مي دهد               عشق بوي ياس وباران مي دهد
عشق عين مرتضي آويني است          باشهيدان خانه زاد ديني است
عشق بويي ازخميني مي دهد             بر دلت رنگ حسيني مي دهد
عشق آتش مي زندكانون دل              مي بردمارابه باغ خون دل

عشق هرجاگل كندآنجا خوش است         هركه باگل خونگيرد ناخوش است
ناخوش عشق از همه سالم تراست        عامي عشق از همه عالم تراست
عشق مارا تا سلامت مي برد               تالب نهر محبت مي برد
عشق راجاي تجلي سنگر است            عاشق آن باشد كه عبد رهبر است

عشق هنگام اذان سر مي دهد                بوي خوب نام دلبر مي دهد
عشق را درجبهه ها رنگي دگر              ميرسد در گوش آهنگي دگر
عشق سرخ كربلايي خوش تراست          باشهيدان آشنايي خوشتر است
عشق مي گيرد به آب خون وضو            در نماز دوست از زير گلو

عشق تا فردا نشانت ميبرد                    عشق شك را از گمانت ميبرد
عشق را بادل ببيني بهتر است               عشق با چشم يقيني بهتر است
عشق باسوز ودعا هم خانه است             عشق بارنگ وريابيگانه است
عشق فرياد است مثل آسمان                 عشق مي گويد بيا صاحب زمان

عشق غوغايي است اما خامش است        اوسميع است وبصير است وهش است
عشق هركجا مي رود گل مي كند             رنج مارا هم تحمل مي كند
عشق شب رامي نويسد تا سحر             عشق تسبيحي است سوغات سفر
عشق رابايد نگه داري كني                  صبركن شايد تو هم كاري كني

عشق باعقلت تصادف مي كند               جام زهري را تعارف مي كند
عشق يك جا آبرو را مي برد                هرچه داري غير ((هو)) رامي برد
عشق دلها رازيارت ميكند                   عقل سوداي تجارت ميكند
عشق يك عالم صفا مي آورد               عقل آدابي به جا مي آورد

عشق اشك ديده را جاري كند               عقل صورت راقلم كاري كند
عشق مي خواند نماز جمعه را              مي دهد عطر خوش روح خد
عشق پيغام ولايت مي دهد                  بردلت نور هدايت مي دهد
عشق يعني سيدي از خامنه                 نايب مهدي ميان آينه

عشق طوف خانه دلبر كند                   سعي بين زمزم و هاجر كند
عشق اسماعيل را قربان دهد               سربريدن دشنه را فرمان دهد
عشق سرپيچد زفرمان خليل                برزبان آيدكه ينهاني الجليل
عشق رابارنگ وبي رنگي چه كار        نقش او پيداست در برگ بهار

عشق مي داند زبان خامه را               عشق مي بيند دوروي نامه را
عشق عطر جانماز دلبر است              در تب وتاب جهاني ديگر است
عشق ميثاقي است با عشق آفرين         عشق حرف اولين وآخرين

  بسيجي يعني علي (عليه السلام) كه تمام وجودش وقف اسلام بود و آنچه رهبر و پيامبرش مي خواست و خدا را خشنود مي ساخت انجام مي داد. 
           
 ( مقام معظم رهبري )

 |+| نوشته شده در  84/09/02ساعت 12  توسط عارف  | 

نذر جمال تو

گر قسمتم شود كه به كويت گذر كنم
از هرچه جز هواي تو صرف نظر كنم

تا در هواي ميكده جان را جلا دهم
آسيمه سر هزار بيابان سفر كنم

در آرزوي جرعه اي از باده وصال
نذر جمال تو دل بي پا وسر كنم

آيا شود كه نيم نگاهي كني به من
تا رونماي تو سر و جان سر به سر كنم   «عارف» ۱۲/۷/۸۴

 |+| نوشته شده در  84/07/12ساعت 11  توسط عارف  | 

ميلادمهدي زهرا مبارك باد

  بهار بي تو

    بهار بي تو ندارد بهايي اي مهدي
   جمال توست بهارم كجايي اي مهدي

   اگر كه دور ز ديدار و محضرت باشم

   حضور لاله ندارد صفايي اي مهدي
 

    مريض عشق ندارد طبيب جز وصلت

    تمام درد و توتنها دوايي اي مهدي
 

   رفيق راه رضا و توكل ورحمت

   مراد و مرشد عبد خدايي اي مهدي
 

   حلاوت ثمر صبر سرخ برلب تو

   تو نغمه خوان سرود وفايي اي مهدي
 

   توروح صوم وصلواتي توركن ايماني

   تو معني نبأ و هل أتايي اي مهدي
 

   سپيده از لب سجاده تو شد طالع

   قمر ز روي تواش روشنايي اي مهدي

   الا كه رنج سفر در مسير تو شيرين

   زپا فتاده ام از اين جدايي اي مهدي

 

   زپشت پنجره انتظاركن نظري

   كه دل دوباره بيابد نوايي اي مهدي


   به سوي وادي حيرت بتاب اي خورشيد

   يقين ببخش كه كان ولايي اي مهدي
 

   به نام دوست كه احلي من العسل باشد

   بخوان براي ظهورت دعايي اي مهدي 
 « عارف »

 |+| نوشته شده در  84/06/28ساعت 11  توسط عارف  | 

گمشده ی من

عمري است كه مي گردم
من گمشده اي دارم
مي پويم و مي جويم
دلخسته و بيمارم


اي - هركه - بگو با من
از او چه نشان داري
يك راه نشانم ده
هر جا كه گمان داري

اي - هركه - مرا درياب
مي ميرم از اين دوري
دردي است چه جان فرسا
مشتاقي و مهجوري

هر جا سخن از او بود
آن سوي سفر كردم
با شوق وصال او
هر كوي گذر كردم

من گمشده اي دارم
بي تابم و بي تابم
آيا تو نمي داني
او را زكجا يابم ؟  
                 « عارف »

 |+| نوشته شده در  84/04/09ساعت 8  توسط عارف  | 
 
  بالا