تبليغاتX

آینه های عارف
 
آینه های عارف
 
 
 


باباي خوبم منو با خودت ببر

باباي خوبم   بابا حسينم ، باباي مهربونم ، باباي عزيزم ، چقدر دلم برات تنگ شده بود . آخه خيلي وقته تو رو نديدم .
چه كار خوبي كردي كه اومدي .  خوب شد كه به ما سر زدي، بابا اين چه سفري بود كه رفتي ؟ چقدر دير اومدي . آخه من هروقت از عمه مي پرسيدم بابا كجاست مي گفت بابات رفته سفر .  بابا اينقدر برات حرف دارم !!    ولي باباجونم ! تو جوري اومدي كه من حرفام يادم رفت !  چرا اينطوري اومدي ؟ چرا فقط با سرت اومدي ؟ پس بدنت كجاست ؟
بابا جون كي رگ هاي گردنت رو بريده ؟ كي صورتت رو خون آلود كرده ؟  باباجونم  نكنه از چوب يزيد لبهات خوني شده ؟ آخه من ديدم كه اون نامرد با چوب به لبهات مي زد . خيلي غصه خوردم ولي عمه زينب بيشتر گريه كرد .  بابا جون تو كه هميشه مي گفتي هركس قرآن بخونه بايد بهش جايزه بدن ؟ پس چرا وقتي قرآن خوندي تو رو با چوب زدن ؟؟  اينقدر قرآن خوندن تو رو دوست دارم بابا جون !   يه دفعه ديگه قرآن تو رو شنيدم  اونجا كه سرت روي نيزه بود . اون دفعه هم عمه ام خيلي گريه كرد بابا !

بابا حسين ! صورتم ،بدنم ،  پاهام درد مي كنن . آخه هم پياده زياد دويدم ! هم خيلي به من سيلي زدند ! هر وقت من مي گفتم بابا ! يا مي گفتم حسين ، منو سيلي مي زدند !  من شنيده بودم اسم شما بهترين اسمه ! شما بهترين آدم ها هستي ! اما چرا اينها منو مي زدند ؟
بابا جون يك شب توي راه كه من سوار شتر بودم ، داشتم اسم تو رو مي بردم _ آخه دلم برات تنگ شده بود _  اون مرد دشمن منو از بالاي شتر انداخت روي زمين . چند بار گفت : اسكتي يا بنت الحسين ! اسكتي يا بنت الخارجي ! وقتي ديد من ساكت نشدم كتكم زد اما من بازم اسم تو رو مي گفتم ، آخرش اون مرد خيلي ناراحت شد منو گرفت از بالاي شتر انداخت روي زمين ! خيلي بدنم درد گرفت . من پا برهنه بودم ، دويدم پيش عمه ! پاهام روي زمين زخم شد ! آخه زمين پر از خار بود ! وقتي پيش عمه رسيدم به اون گفتم  : عمه جون مگه ما بچه هاي پيغمبر نيستيم ؟ مگه مادر ما حضرت فاطمه نيست ؟ عمه انگار مي دونست من چي ميخوام بگم . منو بغل كرد و  با گريه گفت چرا عزيزم  همين طوره . من گفتم پس چرا اين مرده به من ميگه دختر خارجي ؟  عمه فقط گريه كرد و من رو بوسيد.

بابا اصلا اونا از همه آدماي خوب بدشون ميومد ! از اسم علي از محمد از فاطمه ! چرا اونا اينطوري اند بابا ؟
باباي خوشگلم ! اگه بدوني چقدر ما سختي كشيديم  ! !  ( البته عمه مي گفت بابات چون امام هست همه چيز رو مي دونه !  بابا جون بيشتر از همه ما عمه اذيت شد ! چون بيشتر وقتها كه مي خواستند ما رو بزنن  ، عمه ميومد خودشو سپر مي كرد و تازيانه ها به بدنش مي خورد.    بابا اصلا عمه خيلي خوبه ! حتي از مادر هم برا ما مهربون تر بود!
ميدوني بابا تو كه نبودي  ، عمو عباس هم نبود ، داداش اكبر ، پسر عموها ، . . . اصلا اون همه مرد كه موقع رفتن به كربلا با ما بودن هيچ كدوم موقع برگشتن نبودند . فقط داداش سجادم بود كه اون هم مريض شده بود و احتياج به مراقبت داشت ، تازه عمه به اون هم بايد رسيدگي مي كرد .

بابا جون آخرين باري كه تو رو ديدم وقتي بود كه خدا حافظي كردي و رفتي ميدون ! اونوقت خيلي تشنه بودي ! آخه چند روز بود آب نخورده بودي ! بابا بعد از اون من هر جا آب ميديدم ياد تو بودم .
بابا جون برا همينه كه لبهات اينطور خشك شده ؟ فربون لباي خشكت برم بابا !  دوست داشتم وقتي ميايي ،  منو بغل كني و نوازشم كني .  . . . ولي انگار فقط من بايد تو رو بغل كنم .. . . . . اما بابا جون اين دفعه  ديگه ازت جدا نيمشم ! ! ! اگه عمه هم بخواد منو جدا كنه نميذارم تنها بري ! بايد منم با خودت ببري . . . بابا جون منو با خودن ببر  . . . . منو ببر بابا حسين . . .. . . بابا جون   بابا جون . . . . . با. . با  . . . . با .                 
 انا لله و انا الیه راجعون

 |+| نوشته شده در  84/11/12ساعت 10  توسط عارف  | 

قيامت ميقات

امروز در كشور ما هشتم ذيحجه است . و در برخي نقاط زمين نهم ذيحجه . چه تركيب زيبايي! و نيز امروز نوزدهم دي ماه است . ببين تاريخ و جغرافيا باهم دست به يكي شدند و قيامتي بر پا كرده اند ، تا من و تو ساعتي را به تماشاي قيامت بنشينيم .  با من بيا ! بيا . .  نگاه كن !


آنجا را ببين ! حجاز را مي گويم . روز نهم ذيحجه است  بعد از نماز ظهر و عصر. بيرون از مكه ، كنار آن كوه ، جبل الرحمه  . در آن صحرا  خيمه هايي برپاست . حسين ( عليه السلام ) از خيمه اش بيرون مي آيد . و خانواده و دوستانش با عشق و اشتياق به دنبالش. در كنار كوه رو به طرف كعبه مي ايستد . چه وقار و ابهتي ! اما چقدر متواضع و فروتن ! دستها را بالا مي گيرد و زمزمه مي كند :  الحمد لله الذي ليس لقضائه دافع . . .
نزديك غروب است اما حسين ( عليه السلام ) همچنان در حال خواندن دعا است . ازچشمان مباركش بي وقفه اشك مي ريزد . . .

مولاي همه آزادگان و جوانمردان حسين ابن علي ( عليه السلام ) دعاي عرفه را مي خواند و مي گريد  . . . . . . اِلهى اَنَا الْفَقيرُ فى غِناىَ فَكَيْفَ لا اَكُونُ فَقيراً فى فَقْرى اِلهى اَنَا الْجاهِلُ فى عِلْمى فَكَيْفَ لا اَكُونُ جَهُولاً فى جَهْلى

***************

دل نمي كني ؟  بيا تا صحنه ديگر را با هم نگاه كنيم
ببين ! آنجا را ! حجاز ، مكه ، هشتم ذيحجه است . همه حجاج با شوق و اميد مكه را ترك مي كنند . تا خود را به صحراي عرفات برسانند . شب همه بايد در عرفات باشند . وقوف در عرفات را درك كنند . . . اما گروهي به صورت يك كاروان مسير ديگري را مي پيمايند . آنها از مكه خارج مي شوند ولي راه آنها به طرف عرفات نيست !  اين چه كاري است كه مي كنند ؟ مگر نمي دانند كه اتمام اعمال و مناسك حج واجب است ؟  آنها بايد شب را در عرفات بمانند و بعد از آن هم وقوف در مشعر و بعد مني و قرباني و  . . .
كساني دارند مي روند تا به آنها تذكر بدهند . وظيفه را به آنها ياد آوري كنند . . . . اما وقتي با آنها روبرو مي شوند بيشتر تعجب مي كنند !! اين كاروان از آن حسين ابن علي
 ( عليه السلام ) است !!!   
-        
يابن رسول الله ! حسين جان ! شما چرا ؟؟  مگر به عرفات نمي رويد ؟ چرا حج خود را نيمه تمام گذاشتيد ؟ شما بايد به عرفات و مشعر برويد بايد در مني قرباني كنيد و بايد اعمال حج را كامل كنيد !
-         قربانگاه مي روم ولي قربانگاه من جاي ديگري است . من قربانياني  همراه خودم دارم . از قرباني شش ماهه تا سيزده ساله ، و هفتادساله !!  ميقات من در كربلااست . . . . . .

*******************
حالا يكبار ديگر نگاه كن ! نوزدهم دي ماه سال پنجاه شش شمسي . ايران .  قم . ببين چه قيامتي است ! مردم فرياد مي زنند . نام مراد خود را مي برند : خميني رهبر ماست . . . درود بر خميني
آنها مصمم و با اراده قيام كرده اند تا اعلام كنند كه بندگي طاغوت وشيطان را نمي پذيرند . . . . اين شروع شعله ور شدن قيامي است كه تا چند صباح ديگر دنيا را  به تعجب و تمكين وا مي دارد . انقلابي كه دنباله همان حركت كاروان حسيني است .  . . . .

باز هم ببين ! اين بار هم ايران . همان ايران كه نوزدهم  دي را ديدي . خوزستان شلمچه . جبهه هاي نبرد با شيطان . نوزدهم دي ماه است.  سال شصت و پنج . عمليات كربلاي پنج !
چه قيامتي برپاشده است ! جوانان با ايمان ، عاشق ، دلاور ، دل از دنيا شسته و به يار  دلبسته ، كربلاي ديگري برپا كرده اند ! كربلاي پنج . عاشقان خميني با درس از مكتب حسيني  چه زيبا دشمن تا دندان مسلح را كه از تمام دنيا حمايت مي شود زمين گير و خوار كرده اند .
آنجا را ببين ! آن سنگر تيربار ، يكي به طرف آن مي رود ، تصميم دارد شر آن تير بار لعنتي را از ياران هم رزمش دور كند ! ببين او موفق مي شود ! تير بار خاموش شد ! سنگر منفجر شد !!! آفرين به اين دلاور . . . .
 اما  چرا بر نمي خيزد . . . چرا . . بيا جلوتر ! آخ ! ببين ! اين كه غلام است  .  . برادرت  . . .  تير به سينه اش خورده  . . . . . .  برادر شهيدم شهادتت مبارك !!!

حالا ديگر خودت مي داني ! راحت باش . اين قيامت را ديدي ! ديگر به فكر تاريخ يا جغرافي نباش ! زمين و زمان را ناديده بگير ! هر جا و هر زمان ! چه فرقي دارد ! همه جا كربلاست ! همه جا عرفات است . هميشه روز عرفه است ! و هميشه روز كربلاي پنج است !
برو به فكر خودت باش ! در ايران يا حجاز ، روز نهم يا هشتم ! چه مي دانم در عرفات يا در يك مسجد ، حسينيه ، گوشه اتاقت  هر جا شده يگ گوشه اي را اختيار كن ! ببين دلها را چه اشتياقي براي مناجات با خدا دارند ! ببين جوانها را ! ببين عرفات را ! دعاي عرفه را بخوان !
مي خواهي چه كني ؟؟؟  يك كاري بكن !     ۱۹-۱۰-۸۴

 |+| نوشته شده در  84/10/19ساعت 12  توسط عارف  | 

دلم برای خودم تنگ شده

خيلي از خودم  دور شدم ، خيلي به خودم بدي كردم  از من زده شد ، فاصله گرفت.  ديگه حالي از من نمي پرسه نمي گه من به اون عادت كرده بودم . نمي گه هواي ديدنش  رو مي كنم . اين همه فاصله ! اين همه دوري ! اين همه جدايي !

من با اون انس داشتم ! او به دردهام مي رسيد و من هم همراه با اون براي درمان دردها دنبال دارو بودم . شب و روز من ، لحظه لحظه من  مراقبت و كشيك از اون بود . و همه وقت و همه جا نور پيدا در ضمير او به من جان مي داد . واي كه چه روز و شبهايي با خودم  داشتم ! اون ماه شعبان ! چه حرص و ولعي داشتم براي آماده شدن بيشتر ، آراستگي بيشتر ، تا بتونم ماه رمضان سرم رو بالا بگيرم و با صاحب خونه حرف بزنم ! . . . . بعد كه گفتند ماه رمضان داره مياد  با شوق و ذوق رفتم استقبالش ، مثل جان شيرين در آغوشش گرفتم و اونم منوحسابي تحويل گرفت . چه وصلي ! چه وصالي ! چه شوري و چه حالي ! روزها پر از نور و سرور عارفانه عشق ، وشبها روشن و نوراني از سوز عاشقانه عرفان ، ديگه بيداري شب و زمزمه سحر  يه چيز عادي شده بود . !!

من همه جا مواظب بودم كه اون ضرر نكنه ، عقب نمونه ، سرافكنده نشه . خودمو ميگم .  از روسياهي فردا مي ترسيدم ، و از خالي بودن دستم موقع رسيدن به خط پايان ، به خودم مي لرزيدم . براي همين هم حسابي كار مي كردم . ورد زبونم شده بود صلوات و حتي با دهان بسته و براي دوري از ريا  هميشه كلمات نوراني رو تكرار مي كردم.

وقتي شبهاي قدر گذشت اونقدر از توشه هايي كه جمع كرده بودم خرسند بودم كه احتمال هم نمي دادم يه روز بازهم به گدايي و مفلسي مي افتم .  روز عيد فطر هرچي گفتن توي اين سرماي اول صبح ، خوب همين مسجد سركوچه كه نماز عيد برگزار ميشه برا چي مي خواي بري مصلي ؟؟  اونقدر اين حرف برام بي اهميت بود كه حتي جواب ندادم .  آخه وقتي يه كم اون طرفتر خروار خروار ثواب مي دادند چطور راضي باشم كه به برداشت اندكي قناعت كنم ؟؟؟؟

. . . .  حالا با اينكه خيلي از اون روزا نگذشته ، ولي چقدر من عوض شدم ! چقدر عقبگرد كردم ! چقدر جا موندم ! 
واي ي ي ي ي ي  كه چه بلايي سرم اومد ! با خودم چه كردم . .چه كردم  . .چه كردم ؟؟؟ 
كارم به جايي رسيده كه ديگه  خودم رو از دست دادم ، بي توجه ، بي مسئوليت ، بي همت ، بي . . . .!    اين چه بلايي بود كه سرمن اومد ؟ من از كجا خوردم ؟ چي شد كه اينطوري شدم ؟؟؟

من خودم رو از دست دادم ، از خودم جدا شدم ، بريدم ، فاصله گرفتم  . .  . وقتي فكر مي كنم كه چقدر اون خود من  خوب بود دوست داشتني بود  . . . واي ي ي  چقدر دلم برا خودم تنگ شده !!  چقدر حسرت مي خورم كه بازم همون باشم ، ولي آخه  كو؟  كجا  ؟ چطوري ميشه باز همون بشم ؟؟ اون خيلي خوب بود  خيلي خوب بود  خيلي . . .  دلم براش خيلي تنگ شده . .  شايد يه نامه براش بنويسم . بگم  من پشيمونم  ،غلط كردم ، ميخوامت ،  بيا كه دلم برات يه ذره شده ، دلم برات تنگ شده ، دلم برات تنگ شده !!  ولي اون بر ميگرده ؟؟؟                   ۲۹-۹-۸۴

 |+| نوشته شده در  84/09/29ساعت 14  توسط عارف  | 

آقا امام رضا سلام !

سلام آقاجان ، سلام گل بهشي فاطمه ، سلام پاره تن رسول الله ، سلام حجت خدا در ميان خلق ، سلام نور خدايي ، سلام بهترين نعمت الهي ، سلام چراغ روشني بخش راه زتدگي ، سلام پرچم هدايت ، سلام ضامن سعادت ، سلام كشتي نجات ، سلام محرم راز هاي ناگفته دلم ، سلام دواي دردهاي نهفته در وجودم ، سلام عزيزم ، سلام اميدم ، سلام پناهم ، سلام امام عزيزم ، سلام سنگ صبورم ، سلام امام رضا  تولدت مبارك  . . . . . . .


كاش قابل بودم كه فدات بشم ، كاش معرفت داشتم كه پيروت باشم ، كاش سعادت داشتم كه شيعه ي توباشم ، كاش . . .كاش الان توي حرمت بودم  . .  توي اون شلوغي زائراي عاشقت گم مي شدم .. . خودم را رها ميكردم در اون موج درياي عاشقات ، لحظاتي يادم مي رفت كه چقدر بدم  ، چقدر ازتو دورم ، چقدر  دست خالي ام !!! 
آقاجان هروقت دلم مي گيره هر جا كه باشم رو مي كنم طرف حرمت ،  اگر بتونم خودمو به حرم تو مي رسونم ، اگه زائرات بذارن و اذيت  نشن ميام سرمو به ضريح با صفات مي چسبونم و عقده هاي  دلم رو با اشك خالي ميكنم . آخه تو مملكت ما تو نماينده همه اونها هستي . تو براي من  پيغمبر ي  ، توعلي هستي ، تو گمشده ي پهلو شكسته علي هستي ، تو حسيني ، تو همه كس مني . تو همه چيز مني  ، تو امام مني ، تو مولاي مني

آقاجون دلم ميخواد يك گوشه حرمت بشينم به ضريحت نگاه كنم باهات حرف يزنم و گريه كنم ،  . . . دلم گرفته ، عقده دارم  آقاجون آقا جون آقاجونم  . . . توهم به من جواب ميدي ؟؟ تو هم منو دوس داري ؟؟ تو هم به من نگاه مي كني ؟؟

 آقا جون تولدت مبارك

مي خواستم شعري در اين زمينه تقديم دوستان كنم در وبلاگ جا نشد، آن را با شماره 2 ( قسمت دوم اين پست ) مي نويسم   ۲۳-۹-۸۴

 |+| نوشته شده در  84/09/23ساعت 12  توسط عارف  | 

عيد رمضان آمدو ماه رمضان رفت
سلام ، بر تو اي ماه عشق و پاكي


راستش نمي دانم چه بنويسم . حالتي دارم كه قابل وصف نيست . هم ناراحتم و هم راضي و خوشحال . هر روز كه دعاي همان روز را مي شنوم و يا مي خوانم ، احساس مي كنم بايد خود را براي خدا خافظي آماده كنم . امروز هم دعاي روز بيست و هشتم بود ! ! !  اما با چه دلي مي توانم از  تو جدا شوم .؟؟
تا مي خواستم آمدنت را احساس كنم و با تو انس بگيرم مي بينم داري آماده رفتن مي شوي.  چه زود گدشت . خيلي حيف شد !‌ ! چه روز ها و شبهاي قشنگي بود ! !  چه حال و هوايي داشتيم ! !

سحر و بيداري و مناجات و دعا   . . . .  اللهم اني اسئلك من بهائك بابهاه  . . . . . و حتي خوردن سحري  در آن ساعت چه دلچسب بود . روزها برخوردهاي صميمانه . . .  قبول باشه !    التماس دعا !  . . .  و هنگام افطار . . .  ربنا . . . .   الهم لك صمنا  . . . .  قرائت قرآن . . . دعاي افتتاح  . . اللهم  اني افتتح الثناء بحمدك . . . .
نماز جماعت يا فرادي . . . هيئت   . . . سخنراني  . . .   مناجات . . . .    روضه  . . .گريه  . . . سينه زني   . . . . 
شبهاي قدر . . . .قرآن به سر . . . .   بك يا الله . . . . .  بمحمد  . . . . بعلي . . . .   . . .

و حالا بايد در نماز عيد فطر بخوانيم  اللهم اهل الكبرياء  والعظمه  . . . . . 
چه زود گذشت  ! ! ! ! !  چه زود رفتي !   ماه عزيز   . . . ماه بركت  . .  ماه عشق . . . ماه پاكي  . . .  ماه   . . .همه خوبي ها   . . . .  تا يك سال ديگر بايد چشم انتظارت باشم  . . . .                                (( عارف )) ۱۰/۸/۸۴

 |+| نوشته شده در  84/08/10ساعت 6  توسط عارف  | 

نامه اي از بهشت
 

بابا علي جان سلام  !  وقتي مادرم گفت كه اين روزها بابا هم پيش ما مي آيد ، اول خوشحال شدم . آخر سي سال بود كه منتظر بودم . توي اين سي سال هر جاي بهشت كه رفتم صحبت از خوبي هاي تو بود . اصلا اهل بهشت ذكر فضائل و خوبي هايت را بهترين سخن مي دانند . آتها همه به عشق و محبت  و ولايت علي دلخوش هستند.

بابا جان !  من هم عاشق تو شدم و بيقرار ديدارت بودم .  اين عشق تازگي هم ندارد از همان روزهاي اول كه اينجا آمدم ايجاد شد . آن روز كه صداي در خانه شما بلند شد و مادرم فاطمه آمد پشت در ، مادرم به تو گفت بگذار من بروم شايد از من خجالت بكشند و برگردند. آخر او براي تو احساس خطر كرد و براي همين نمي خواست با آن گروه روبرو شوي.  صحبت هايي شنيده بود كه مي گفتند هيزم بياوريد . اين خانه را آتش مي زنيم  . . . .
چند لحظه بعدش من خودم را در بهشت ديدم . و از همانجا مي ديدم كه مادرم پشت در افتاده و سينه اش زخمي شده . ..  . . واي پدر جان چه روزي بود آن روز  !!! همه زحمات و سفارشهاي جدم پيامبر را زير پا گذاشتند ! ! ! !

اين را مي گفتم كه من از سي سال پيش يعني از همان روز كه به قول اهل زمين هنوز به دنيا نيامده شهيد شدم  ، تا وارد بهشت شدم اينقدر وصف تو در زبان اهل بهشت بود كه نديده عاشقت شدم .

بعد هم كه به فاصله كمي مادرم فاطمه شهيد شد و به بهشت آمد هميشه از شنيدن خوبي هاي تو لذت مي بردم .. و مي ديدم كه تو هم چه رنجي از دوري و فراق مادرم تحمل مي كردي ! ! ! !
بابا جان ! چقدر تحمل تو زياد بود كه آنهمه سختي را در نبودن مادرم تحمل كردي . تنهايي ، نداشتن مونس و همراز ، غصه ها و گريه هاي برادران و خواهران من از جدايي مادرم ، ناراحتي هايي كه از جامعه و افراد قدرت طلب و خودكامگان ديدي . . . ..
بابا جان ! گاهي كه از شدت رنج و غصه به نخلستان ها مي رفتي و با چاه درد دل مي كردي قلب من آتش مي گرفت  . . . واي كه مادرم فاطمه چقدر غصه تو را مي خورد !!!
پدر جان !  وقتي كه مي گفتي  تحمل اين اوضاع براي من مثل آن است كه خار در چشمم و استخوان در گلويم مي باشد ، مادرم مي گفت اين نشانه اوج مظلوميت و غربت پدرت علي است  . .. . . . .

مي دانم پدر ! مي دانم كه چه روزهاي تلخي را تحمل كردي ،  اما  به خاطر مصلحت اسلام نتوانستي فرياد بزني . . .

پدر جان !  اين را مي گفتم كه من هميشه مشتاق آمدنت به بهشت بودم . و انتظار ديدارت را داشتم ، ولي  . . . راستش شب نوزدهم كه مهمان خواهرم بودي وقتي دلشوره هاي او را ديدم  ، وقتي گريه ها و ناراحتي او را موقع رفتن تو به مسجد ديدم . . . . وقتي مرغابي هاي هاي داخل خانه و حتي قلاب درخانه  با زبان خودشان از تو خواهش مي كردند كه به مسجد نروي  .  . .من خيلي دلم سوخت . . ! ! ! !

چقدر اين لحضه برايم تلخ و ناگوار بود !!
با خودم گفتم كاش هيچ وقت آرزو نكرده بودم كه پدرم را زودتر در بهشت ببينم ! ! ! 
 كاش يك نفر جلوي ابن ملجم را مي گرفت ! ! ! !
 كاش شمشيرش را از او مي گرفتند! ! ! 
كاش اصلا آن شب صبح نمي شد كه تو به مسجد بروي و . .  ! ! ! !
 ولي تو پدرجان ! وقتي كه آن از خدا بي خبر با شمشير بر فرقت زد و سجاده نمازت از خون سرت پر شد ، . . .  شنيدم كه گفتي (( فزت ورب الكعبه )) . . . .

واي بابا جان !  وقتي فكر مي كنم مي بينم كه چقدر اين سي سال براي تو سخت گذشته كه با شكافته شدن فرق سرت فرياد خوشحالي مي زدي . ! !
آه . . . شير ميدان جنگها و قهرمان قهرمانان ، يگانه مرد همه دوران ، سرمشق و الگوي جوانمردان ، ديگر طاقت بلند شدن از زمين را نداشت .  دو برادرم حسن و حسين آمدند زير بغلت را گرفتند و به خانه آوردند.  چه تلخ بود ديدن اين صحنه برايم ! ! !
بابا جان !  از يك طرف مي بينم كه اهل بهشت در شادي و سرورند كه تو به آنها ملحق مي شوي و از ديدارت لذت و بهره مي برند . ولي از طرفي هم وقتي گريه هاي خواهرم زينب و برادرهايم را مي بينم . . يا آن صحنه اي كه تا بچه هاي يتيم شنيدند طبيب تو برايت شير تجويز كرده هركدام يك كاسه شير در دست به سوي خانه تو مي ايند ! ! ! !

آنها تازه فهميدند كه علي چه كسي بوده ! ! ! ! همان مرد مهرباني كه شبها غذا و آذوقه برايشان مي آورد همان كه از پدر هم مهربان تر بود  و با آن سن زياد و خستگي كه داشت با آنها بازي مي كرد ! ! ! ! اما هيچ موقع اسم واقعي خودش را نگفته بود . حتي پيش آمده بود كه در حضور خودت به علي ناسزا گفتند  و تو خم به ابرو نياوردي ! ! ! ! بلكه بيشتر به آنها مهرباني كردي ! ! ! !
بابا جان !  من وقتي اين چيزها را مي بينم ديگر از آرزوي خودم پشيمان مي شوم ، كاش پيش آنها مي ماندي ، كاش با ماندن خودت ، هم خواهر و برادر هايم را دلشاد مي كردي و هم بچه هاي يتيم را و هم دوستان ديگرت را كه چقدر از ضربت خوردن و در بستر افتادنت غصه و گريه و ناراحتي دارند ! ! ! !

ولي پدر جان !  بهشتي ها صف كشيده اند ، بهشت را زينت كرده اند ، مادرم فاطمه و جدم رسول الله و حتي همه اولياء و انبياء آماده  استقبال از تو هستند . . .
 اهل زمين و دوستانت در دنيا عزادارند و  سياه پوش  ، اما اهل بهشت همه مشتاق زيارتت هستند .

 

***********************************
از لطف و محبت مديريت محترم پارسي بلاگ به خاطر انتخاب اين متن تشكر و قدر داني مي كنم    (( عارف ))   ۷/۸/۸۴

******************************

بنام خدا
((پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ فارسي))

مدير محترم وبلاگ آينه هاي عارف
در تاريخ شنبه 7 آبان 1384نوشته (نامه اي از بهشت) شما به فهرست متون برگزيده در صفحه اصلي پارسي بلاگ افزوده شده است. موفق باشيد.

رونوشت :
خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)
روزنامه آسيا
روزنامه جام جم
روزنامه شرق
هفته نامه سروش
ماهنامه دختران
ماه‏نامه سروش جوان

با تشكر        
مديريت پارسي بلاگ

 |+| نوشته شده در  84/08/07ساعت 11  توسط عارف  | 

جرعه ای ازجام ابوحمزه

عزيز دلم!
چند وقته  که احساس مي کنم يه جو رايي مشکل دارم. نمي دونم چي شده . فقط مي دونم هروقت مي خوام با تو خلوت کنم و کمي درد دلم رو بگم نميشه !! يا تو نمي ذاري !!!
هر وقت مي گم اين دفعه ديگه آماده شدم . ميام پيشت و حرفامو مي زنم ، مانع سر راهم پيدا ميشه و يه جوري فرصت از دستم مي ره !! يا خوابم مي گيره ،  يا مشغول کاراي بي اهميت ميشم  ، يا گرفتاري و غفلتي برام پيش مياد ! 
 اگر هم  با هزار اميد خودمو مي رسونم و ميخوام مشغول راز و نياز بشم تو تحويل نمي گيري !!
هر وقت گفتم ديگه درست شد !! ديگه يه همنشين خوب و دوست درد بخور شدم ، ديگه گره از کارم باز شد  ،  باز هم مشکل جديدي پيدا شد و راهم کج شد . آخرشم نتونستم از ديدار و حضور گرم تو بهره ببرم .!!

واي ي ي ي ي !!!    آخه چي شده ؟!! من از کجا دارم  اين ضربه ها رو مي خورم ؟ !  اصلا چرا من اينجوري شدم ؟!! 
البته مي دونم که اگه تو بخواي درست ميشه  ،  تونمي خواي  از من بدت مياد . اگه نه اينطوري نمي شد!!
محبوبم !!  شايد تو منو طردم کردي وخودم نمي دونم ؟!!!
يا . . . شايد ديدي من ارزش روبرو شدن با تو رو ندارم . و حقت رو ادا نمي کنم ؟!!

شايد  . . .  شايد از اينکه ديديدي  من با صداقت و رو  راست  نيستم از من ناراحتي؟!!
هرچي هست  اينقدر مي دونم که تو راضي به ديدن و رو برو شدن با من نيستي . علتش چيه نمي دونم .!!
شايد ديدي من دروغگو هستم . وديگه  به من لطف و محبت نداري !! يا .. قدر نعمتها و خوبي هايي که به من کردي ندونستم و شکر گزار نبودم ،  حالا هم محرومم کردي !!!
نکنه ديدي با افراد فهميده و عالم و چيز فهم رفت و آمد ندارم . نشست و برخاست نمي کنم  . حالا  پيش تو خوار و بي ارزش شدم ؟ !!
يا .. . .  ديدي که آدم غافل و بي خيالي هستم ،  به هيچ چيز توجه نکردم تو هم از خوبي ها و رحمت خودت مايوسم کردي ؟!!

پس چي شده ؟؟؟؟ چي شده ؟؟ چي شده ؟  عزيز دلم !!!
نکنه منو با آدم هاي هرزه و ناجور وجاهل و نا آگاه ديدي  ؟؟ گفتي بذار با همينا دوست بشه ! لياقتش همينه !!
شايد هم  ...  شايد اصلا دوست نداري حرفاي منو بشنوي !! ديگه فرصت درد دل به من نمي دي!!
يا . .. شايد  داري به خاطر خطاها و بي ادبياي من وکاراي زشتم  -  يا اينکه آدم بي حيايي هستم  مجازاتم مي كني ؟؟!!!!
پس چي شده ؟؟ من چه بدبختي گرفتار شدم که خودم نمي دونم ؟؟
نميشه برام بگي ؟؟ يا يه جوري به من حالي کني؟؟

پس من چکار کنم ؟  پيش کي برم ؟  کي به داد من مي رسه ؟؟؟؟؟
عزيزم !!   ميشه منو ببخشي ؟؟!!
مي دونم قبل از من خيلي از آدماي بد  رو بخشيدي !!

تو هم بزرگتر و کريمتر از اون هستي که يه مقصر و خطا کار رو مجازات کني !!
مولاي من !!  عزيز دلم !!  من خيلي بدم !! و تو خيلي خيلي خيلي خوبي !!
اما   . .  . منو ببخش !! . . .  دستمو بگير!!  . . . . کمکم کن !! .و . . .  کمکم کن !!

يعني ميشه  منم کارم درست بشه ؟؟؟!!!  کمکم مي کني ؟؟؟
(  ترجمه آزاد بخشي از دعاي ابو حمزه ثمالي  )                    ۱۶/۷/۸۴

 |+| نوشته شده در  84/07/16ساعت 21  توسط عارف  | 

  درد دل با محبوبم

 
سلام به دوستان عزيزم
مطلب اين پست کمي طولاني شد و لي لطفا تا آخر بخوانيد اميدوارم بپسنديد


عزيزترينم  !
 نمي دانم از كي و چند سال پيش ، اما مي دانم كه سال هاست اين تجربه برايم تكرار شده و ديگر قلق كارم وزير و بم رابطه ام با تو خوب برايم جا افتاده .  يادم هست كه در هر سال به اولين روز اردوي مهمانان تو با افسوس وارد شدم . هيچ وقت نشد مثل يك دوست كه نزد دوستش از موقعيت خودش مطمئن هست ، با تو روبرو شوم . و اين آرزو هنوز برايم برآورده نشده ، و اين عقده همچنان بر دلم سنگيني مي كند.
محبوبم !
 برايم گفته اند ، در نوشته ها خوانده ام  ، و مي دانم كه شرط تحقق اين آرزو آمادگي قلبي و قبلي است. بايد پيش از رسيدن موعد به فكر باشم . خانه تكاني كنم . وبه قول يك دوست خودم را با زينت هايي كه تو مي داني و من ، مزين كنم . از گرد و غبار هايي كه تو مي داني و من شستشو دهم . و رنگ و عطر دوستي
محبت تو را به خود بگيرم . كه اگر اين گونه باشد ، ديدار تو و اجابت دعوت تو و داخل شدن در جمع دوستان تو ، حال و هوا و لذت ديگري دارد.
عزيز دلم !
 اين ها را مي دانسته ام و مي دانم ، اما هر سال چون كودك دبستاني  بودم ، كه از اول سال همه فرصتها را به بازي و سرگرمي از دست داده ، وهمه امكانات
ظاهري و باطني را به غفلت صرف كرده ، وتنها زماني كه امتحاناتش شروع مي شود باور مي كند كه بايد بادست پر وارد امتحان شود ، تا با روسفيدي و نمره خوب بيرون بيايد. اما ديگر دير شده و اين باور و توجه كردن كارساز نيست .
نازنينم !
 آري من هم مثل چنين كسي ، فقط وقتي كه كه مي فهمم ماه رمضان شروع شده ، يكمرتبه از خواب بيدار ميشوم ۀ و باز افسوس و حسرت تكرار مي شود . . .
اي واي ! ديدي اين بار هم نتوانستم تا فرصت بود خودم را براي ديدار يار آماده كنم ؟
مولايم !
 اكنون مي خواهم از خودم نزد تو شكايت كنم .
از بي خبري و غفلتم .
از امروز و فردا كردنم .
تو هم مرا خوب مي شناسي و هم خطاهايم را مي داني . مي خواهم با تو درد دل كنم . غصه هايم را ، نياز هايم را، برايت بگويم .
بيا و لحظاتي درد دل اين شكست خورده و عبرت ناگرفته را بشنو !
نگو چه وقت براي گفتن حرفهايت و راز و نياز آمدي كه راهت ندادم ؟ كي درد دل داشتي كه نشنيدم ؟ نگو  . وبيش از اين خجالتم را سنگين نكن . حال كه آمدم
بگذار تا من بگويم و تو بشنو !
حبيب قلبم !
نمي دانم چرا . ولي مي دانم كه اگر چه از همه كاستي ها و دردهاي من با خبري ، اگر چه احتياج و نيازم را مي داني ، اگر چه دردها و رنجهاي پنهان و آشكارم برايت معلوم است ، با اين حال از عمق دلم و صمصم قلبم دوست دارم برايت حرف بزنم . گويا اين گفتن و بر زبان آوردن خودش دارويي است . مي دانم كه تو هم دوست داري كه من حاجتم و گرفتاري ام را بر زبان بياورم و باز گو كنم
پس بشنو تا برايت بگويم !!
اميد من !
 بگذار در پناه تو باشم . لحظاتي را سر بر دامان مهر تو بگذارم . بگذار از همه نامردمي ها ، نا راستي ها و ناصواب ها شكايتم را به تو ابراز كنم .
راستش بيشتر از همه از نفس و قلب خودم شكايت دارم . بگذار از هجوم ناگهاني اما مكرر و يورش بي رحمانه شيطان برايت بگويم ، كه او با دشمن داخلي من – يعني دشمن ترين دشمنانم – همدست مي شود و به قصد ربودن و ويران كردن و بر باد دادن هرچه كه دارم بر من مي تازند.
تنها پناه من !
 اتظارم اين است كه اين با با كمك و هدايت تو و در پناه تو ، با مدد خودت به تو نزديك شوم . درخواستم را اجابت كن .
عزيز جانم !
 تو آنچه را كه در قلب و درون من مي گذرد ، نيك مي داني و به نياز من آگاهي . و هيچ چيز در باره من نيست كه از تو پنهان باشد ، حتي آنچه كه در حال و آينده بر زبان مي آورم و با تو در ميان خواهم گذاشت ، مي داني. 
اي غني بي نياز ! اشگ چشمانم گواهي مي دهد كه دلم با زبانم يكرنگ همراه است .
به اين فقير نيازمند رحم كن .
مرا از خودت نران ، كه غيرتو يار و ياوري ندارم .
 اگر تو محرومم كني چه كسي نياز مرا بر مي آورد . و اگر تو مرا خوار نمايي ديگر چه كسي ياري ام خواهد كرد ؟؟؟

الهي ! ان حرمتني فمن ذاالذي يرزقني ؟ و ان خذلتني فمن ذاالذي ينصرني ؟ !!!

 |+| نوشته شده در  84/07/05ساعت 20  توسط عارف  | 

ای کاش !!!

سلام خوب نازنینم

اميدوارم خوب و سر حال باشي و مثل من گرفته نباشی

خیلی  دلم گرفته  مي خوام برات نامه  بنويسم  از حال خودم برات بگم درد دل کنم  خیلی به تو احتیاج دارم

راستش حال خوبي ندارم اين روزها عجيب گرفتار تشويشم  خيالم راحت نيست - گويي نگران پيش آمدن حادثه اي هستم

انگار يه اتفاقي ميخواد بيفته  اما من  نمي دونم چي ميشه

دلم گرفته - شايد هم ناراحتي جسمي كه دارم باعث شده اين احساس رو داشته باشم  گرچه این چیزی نیست  خودم می دونم

كاش پيش هم بوديم كاش ميتونستيم تمام حرفهامونو برا  هم بگيم كاش ميشد همه احساس ها همه نگراني ها دل مشغولي ها تشویش ها  رو بيان كرد  كاش تو بودي و ديگه نيازي به نوشتن نبود

دلم تنگه  خيالم راحت نيست . تنها هم نيستم خيلي ها رو مي بينم اما انگار هيچ كسي رو دور و بر خودم نمي بينم . يك سره بايد به حرف اين و اون گوش بدم - اما انگار سال هاست كه كسي برام حرف نزده عطش شنيدن حرفاي تو رو دارم

از بس حرف ميزنم خسته ميشم اما احساس ميكنم هنوز يك كلمه از خرفامو نزدم

راستي اين چه حالتيه ؟؟  نكنه فكر مي كني من ديوونه شدم ؟؟ ولي باور كن اينطوري نيست - يعني عقلم كار مي كنه تشخيص ميدم - پاسخ ميدم .. .ولي ....

اگه تو بودي !!! چي ميشد !! راحت بودم آرام بودم - نشاط داشتم  واي پس تو كي مياي ؟؟؟  من كه مردم !!!!

از بس چشمم به در مونده خسته شدم  از بس هركه زنگ زد  فكر كردم تو هستي   هركه در زد فكر كردم تو پشت در هستي

راستي چرا پيش من نمياي ؟؟؟  من خيلي بدم ؟؟ حوصله منو نداري ؟؟ خسته ات مي كنم ؟؟  تحمل من برات مشکله ؟؟  . . .  . ؟؟  پس چي ؟

كاش بودي . .  كاش بودي . .  كاش بودي !!!

 |+| نوشته شده در  84/04/23ساعت 19  توسط عارف  | 
 
  بالا