
|
آینه های عارف
|
||
عيد برادری و سروری مبارک
عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد
بر همه شيعيان شير خدا
بر همه عارفان مبارك باد

عمري است كه دم به دم علي مي گويم
هنگام نشاط و غم علي مي گويم
تا حال علي گفتم و انشاءالله
تا آخر عمر هم علي مي گويم
خورشيد بر نيزه
از استاد علي معلم دامغاني
روزي که در جام شفق مل کرد خورش
بر خشک چوب نيزهها گل کرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گوئي خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه؟ آري اينچنين است
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
بر صخره از سيب ز نخ بر ميتوان ديد
خورشيد را بر نيزه کمتر ميتوان ديد![]()
![]()
در جام من مي بيشتر کن ساقي امشب
با من مدارا بيشتر کن ساقي امشب
بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند
مي ده حريفانم صبوري ميتوانند
اين تازه رويان کهنه رندان زمينند
با ناشکيبايان صبوري را قرينند
من صحبت شب تا سحوري کي توانم
من زخم دارم من صبوري کي توانم
تسکين ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقي سلامت اين صبوران را مبارک
من زخمهاي کهنه دارم بيشکيبم
من گر چه اينجا آشيان دارم غريبم
من با صبوري کينهي ديرينه دارم
من زخم داغ آدم اندر سينه دارم
من زخمدار تيغ قابيلم برادر
ميراثخوار رنج ِ هابيلم برادر
يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
يحيي! مرا يحيي برادر بود در چاه
از نيل با موسي بيابانگرد بودم
بر دار با عيسي شريک درد بودم
من با محمد از يتيمي عهد کردم
با عاشقي ميثاق خون در مهد کردم
بر ثور شب با عنکبوتان ميتنيدم
در چاه کوفه واي حيدر ميشنيدم
بر ريگ صحرا با اباذر پويه کردم
عمار وش چون ابر و دريا مويه کردم
تاوان مستي همچو اشتر باز راندم
با ميثم از معراج دار آواز خواندم
من تلخي صبر خدا در جام دارم
صفراي رنج مجتبي در کام دارم
من زخم خوردم صبر کردم دير کردم
من با حسين از کربلا شبگير کردم
آن روز در جام شفق مل کرد خورشيد
بر خشک چوب نيزهها گل کرد خورشيد
فريادهاي خسته سر بر اوج ميزد
وادي به وادي خون پاکان موج ميزد![]()
![]()
بي درد مردم، ما خدا ، بي درد مردم
نامرد مردم ، ما خدا ، نامرد
از پا حسين افتاد و ما بر پاي بوديم
زينب اسيري رفت و ما برجاي بوديم
از دست ما بر ريگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوهگان مصطفي را سر بريدند
مرغان بستان خدا را سر بريدند
در بر گ ريز باغ زهرا برگ کرديم
زنجير خائيديم و صبر مرگ کرديم
چون بيوهگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما
**************
روزي که در جام شفق مل کرد خورشيد
بر خشک چوب نيزهها گل کرد خورشيد

بیاساقی
حافظ ( ۷۹۲ هـ. ق )
ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
درده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم
عمري كه بي حضور صراحي و جام رفت
دل را كه مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مي اش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت
گمگشته اي كه باده نابش به كام رفت
ملا صدرا (۱۰۵۰ هـ . ق)
ساقيا از سر بنه اين خواب رااز دف و ني زهره را در رقص آر
درنواي چنگ و بربط جان سپار
لشكر غم كرد در دل رستخيز
زين قيامت در پناه مي گريز
عقل رفت عشق بر جايش نشست
وارث عقل است عشق اي حق پرست
تو برو تدبير كار خويش گير
ترك اين جان خطا انديش گير
مصلحت را با دل من كار نيست
اندر اين ويرانه كس را بار نيست
عاقلان گر مي كنند از عقل نقل
من سلامت ديده ام در ترك عقل
۱۵/۸/۸۴
مست محبت
مادري بود و دختر و پسري
پسرك از مي محبت مست
دختر ار غصه پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود از دست
يكشب آهسته با كنايه طبيب
گفت : با مادر اين نخواهد رَست
ماه ديگر كه از سموم خزان
برگها را بود بخاك نشت
صبري اي باغبان كه برگ اميد
خواهد از شاخه حيات گُست
پسر اين حال را مگر دريافت
بنگر اينجا چه مايه رقت هست
صبح فردا دو دست كوچك طفل
برگها را به شاخه ها مي بست
(شهريار)

بی تو
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل بكس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت بگوش و جان من آمد
دگر نصيحت مردم حكايت است بگوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
******
مرا بهيچ بدادي و من هنوز برآنم
كه از وجود تو موئي بعالمي نفروشم
بزخم خورده حكايت كنم زدست جراحت
كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن چو پند ميننيوشم
سعدي
نازک تر ازخیال
اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني
پيوسته شادزي كه دلي شاد مي كني
گفتي: «برو!» وليك نگفتي كجا رود
اين مرغ پر شكسته كه آزاد مي كني
پنهان مساز راز غم خويش در سكوت
باري، در آن نگاه، چو فرياد مي كني
اي سيل اشك من! ز چه بنياد مي كني؟
اي درد عشق او! ز چه بيداد مي كني؟
نازك تر از خيال مني، اي نگاه! ليك
با سينه كار دشنه ي پولاد مي كني
نقشت ز لوح خاطر سيمين نمي رود
اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني.
(محمد علی بهمنی)
|
|