
|
آینه های عارف
|
||
جلوه هاي عشق
دل بياتا عشق رامعني كنيم عقده هاي عا شقي راوا كنيم
سردهيم ازشهرجان آوازدل هرچه بادابادگفتم رازدل !!
عشق تفسيرقشنگ بندگي است عشق پروازبلند زندگي است
عشق هر جاجلوه اي سرمي دهد هركجاگل مي كند برمي دهد
عشق فرداراتجسم ميكند عشق باجانهاتكلم ميكند
عشق زيبامي كندلبخندرا بال مي بخشد دل دربندرا
عشق باخودآوردگل دسته را شاخه هاي ميخك آهسته را
عشق يعني يك لباس پولكي باعروسك هاي خوب كودكي
عشق لبريزاست ازناگفتني رازهاي سربه مهرديدني
عشق غم هارا فزوني مي دهد عشق فرياد دروني مي دهد
عشق خواب ازچشمهايت مي برد باتمنا نازهايت مي خرد
عشق آغازجنون آدم است عشق گردن گيرخون آدم است
عشق پيغام جماران مي دهد عشق بوي ياس وباران مي دهد
عشق عين مرتضي آويني است باشهيدان خانه زاد ديني است
عشق بويي ازخميني مي دهد بر دلت رنگ حسيني مي دهد
عشق آتش مي زندكانون دل مي بردمارابه باغ خون دل
عشق هرجاگل كندآنجا خوش است هركه باگل خونگيرد ناخوش است
ناخوش عشق از همه سالم تراست عامي عشق از همه عالم تراست
عشق مارا تا سلامت مي برد تالب نهر محبت مي برد
عشق راجاي تجلي سنگر است عاشق آن باشد كه عبد رهبر است
عشق هنگام اذان سر مي دهد بوي خوب نام دلبر مي دهد
عشق را درجبهه ها رنگي دگر ميرسد در گوش آهنگي دگر
عشق سرخ كربلايي خوش تراست باشهيدان آشنايي خوشتر است
عشق مي گيرد به آب خون وضو در نماز دوست از زير گلو
عشق تا فردا نشانت ميبرد عشق شك را از گمانت ميبرد
عشق را بادل ببيني بهتر است عشق با چشم يقيني بهتر است
عشق باسوز ودعا هم خانه است عشق بارنگ وريابيگانه است
عشق فرياد است مثل آسمان عشق مي گويد بيا صاحب زمان
عشق غوغايي است اما خامش است اوسميع است وبصير است وهش است
عشق هركجا مي رود گل مي كند رنج مارا هم تحمل مي كند
عشق شب رامي نويسد تا سحر عشق تسبيحي است سوغات سفر
عشق رابايد نگه داري كني صبركن شايد تو هم كاري كني
عشق باعقلت تصادف مي كند جام زهري را تعارف مي كند
عشق يك جا آبرو را مي برد هرچه داري غير ((هو)) رامي برد
عشق دلها رازيارت ميكند عقل سوداي تجارت ميكند
عشق يك عالم صفا مي آورد عقل آدابي به جا مي آورد
عشق اشك ديده را جاري كند عقل صورت راقلم كاري كند
عشق مي خواند نماز جمعه را مي دهد عطر خوش روح خد
عشق پيغام ولايت مي دهد بردلت نور هدايت مي دهد
عشق يعني سيدي از خامنه نايب مهدي ميان آينه
عشق طوف خانه دلبر كند سعي بين زمزم و هاجر كند
عشق اسماعيل را قربان دهد سربريدن دشنه را فرمان دهد
عشق سرپيچد زفرمان خليل برزبان آيدكه ينهاني الجليل
عشق رابارنگ وبي رنگي چه كار نقش او پيداست در برگ بهار
عشق مي داند زبان خامه را عشق مي بيند دوروي نامه را
عشق عطر جانماز دلبر است در تب وتاب جهاني ديگر است
عشق ميثاقي است با عشق آفرين عشق حرف اولين وآخرين
بسيجي يعني علي (عليه السلام) كه تمام وجودش وقف اسلام بود و آنچه رهبر و پيامبرش مي خواست و خدا را خشنود مي ساخت انجام مي داد.
( مقام معظم رهبري )
|
|