
|
آینه های عارف
|
||
در حسرت ديدار
دلم هوايي شده بود . ميل كعبه داشت ، راهم نمي دادند . كه تو در برون چه كردي؟؟؟ . . . .
به جملاتي از الهي نامه برخوردم خيلي بيشتر از ظرفيت من بود ، به شما تقديم مي كنم :
الهى! خانه كجا و صاحب خانه كجا؟
طائف آن كجا و عارف اين كجا؟
آن سفر جسمانى است و اين روحانى؛
آن براى دولتمند است و اين براى درويش؛
آن اهل و عيال را وداع كند و اين ماسوا را؛
آن ترك مال كند و اين ترك جان؛
سفر آن در ماه مخصوص است و اين راه همه ماه؛
و آن را يك بار است و اين را همه عمر؛
آن سفر آفاق كند و اين سفر انفس، راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود؛
آن مى رود كه برگردد و اين مى رود كه از او نام و نشانى نباشد؛
آن فرش پيمايد و اين عرش؛
آن مُحرم مى شود و اين مَحرم؛
آن لباس احرام مىپوشد و اين از خود عارى مى شود؛
آن لبيك مى گويد و اين لبيك مى شنود؛
آن تا به مسجد الحرام رسد و اين از مسجد الاقصى بگذرد؛
آن استلام حجر كند و اين اشتقاق قمر؛
آن را كوه صفاست و اين را روح صفا؛
سعى آن چند مرّه بين صفا و مروه است و سعى اين، يك مرّه در كشور هستى؛
آن هروله مى كند و اين پرواز؛
آن مقام ابراهيم طلب كند و اين مقام ابراهيم؛
آن آب زمزم نوشد او اين آب حيات؛
آن عرفات بيند و اين عرصات؛
آن را يك روز وقوف است و اين را همه روز؛
آن از عرفات به مشعر كوچ كند و اين از دنيا به محشر؛
آن رمى جمرات كند و اين رجم همزات؛
آن حلق رأس كند و اين ترك سر؛
آن را «لافسوق و لاجدال فى الحج» است و اين را « فى العُمر»؛
آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين؛
لاجرم آن حاجى شود و اين ناجى؛
خنك آن حاجى كه ناجى است؛
الهى توانگران را به ديدن خانه خوانده اى و درويشان را به ديدار خداوندِخانه؛
آنان سنگ و گل دارند و اينان جان ودل؛
آنان سرگرم درصورتندو اينان محو در معنا؛
خوشا آن توانگرى كه درويش است.
الهى! تن به سوى كعبه داشتن چه سودى دهد آن را كه دل به سوى خداوند كعبه ندارد؟
|
|