
|
|
|
|
|
هيئت دلها السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفائك باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كز او گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست جن و ملك بر آدميان نوحه مي كنند بازم ماه محرم اومد ، خيمه هاي حسيني بر پاشد ، دل و جان عاشقا ماتم گرفت. هر كس توي اين عزا خونه بياد مورد عنايت خدا و امام زمانه . خوشا به حال ما كه اين توفيق رو داريم . خدا اين نعمت رو از ما نگيره . . .خدا رو شكر كنيم كه يك سال ديگه به ما عمر داد محرم را درك كنيم ، همه سر به سجده بگذاريم خدا را شكر كنيم ، زنده مونديم ، پيرهن مشكي پوشيديم ، تو مجلس اربابمون حاضر شديم اللهم لك الحمد حمد الشاكرين لك علي مصابهم الحمد لله علي عظيم رزيتي . اللهم ارزقني شفاعه الحسين يوم الورود و ثبت لي قدم صدق عندك مع الحسين و اصحاب الحسين الذين بذلوا مهمجهم دون الحسين عليهم السلام ممنونم آقا جون امام زمان ، اي صاحب عزاي اصلي اين ماه، ازت ممنونم دستمو گرفتي تو مجلس بابات آوردي . اگه تو نخواي اگه تو دعوت نكني كسي موفق به اين همه توفيق نميشه ، آقا جان آجرك الله في مصيبت جدك الحسين . آقا تسليت ميگم به شما ، قربون اشكاي چشمت ، قربون شال عزات برم مولا قربون كرمت . مجلس عزاي باباي مظلومت را با نام اولين قرباني قيام حسيني ، اولين فدايي كربلايي حضرت مسلم شروع مي كنيم . دلها رو روانه كوفه كنيد . با پاي دل سفر كنيد با چشم دل ببينيد مسلم وقتي ديد گروه گروه مردم كوفه اومدند بيعت كردند . حضرت مسلم نامه نوشت : حسين جان مردم آماده ياري شما هستند بيا كوفه . . . . اي خدا ـ اين دلِ شب من چه كنم يك تن و اين همه دشمن چه كنم شنيديد با حضرت مسلم چه كردند . با نامردي آقا رو دستگير كردند با دست بسته مي كشيدند طرف دارالاماره ، بعضيها به آقا طعنه مي زدند . . . مردم به او سنگ مي زدند . . . هركس نكرد ترك سر از اهل درد نيست به من سنگ بزنيد من از سنگ هراسي ندارم . هرچه ميخواهيد سنگ به من بزنيد . اما اي مردم ديگه به زينب سنگ نزنيد . ديگه بچه هاي حسين رو سنگ نزنيد . . . اما بدونيد هرچه به من سنگ بزنيد من دست از آقايم حسين بر نمي دارم . . . . . . بيهوده به سنگم مزنيد از در و از بام من عاشق سر باخته ام دار بياريد خواهيد اگر عاقبت عشق ببينيد فردا همگي روي به بازار بياريد ************** بذار يك صحنه هم از كاروان كربلا برات بگم . كاروان در يك منزلي توقف كرده بود ، قاصدي از كوفه اومد . اباعبدالله از اوضاع كوفه پرسيد . گفت حسين جان كوفيان دلهاشون با شماست ولي شمشير هاشون بر عليه شماست . من از كوفه بيرون نيومدم مگر اينكه ديدم بدن بي سر مسلم رو از بالاي دار الاماره به زمين انداختند .. . . . . نقل كردند آقا فرمود دختر مسلم رو بياريد . . . دختر كوچولوي مسلم رو در آغوش گرفت نوازش مي كرد . . . دخترم غصه نخور من تو رو مثل دختر خودم دوست دارم . . . . . اما اين صحنه رو همبازي دختر مسلم يعني رقيه خانم هم ميديد . . . حسين جان . . . حسين جان . . . . . الا لعنه الله علي القوم الظالمين |
||